http://www.behrad-yeganeh.blogfa.com free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ...
روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.
می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.
می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.
سها
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :
پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی
افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .
دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم
کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .
زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین
سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است
که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .
دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است.
آرزوی من اینست
که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه
آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها
همواره تنهاييم
تنها در اين زندان
تنها در اين محبس
اين خانه ي ويران
همواره تنهاييم
تنها در اين خانه
تنها در اين وهم
ميراث کاشانه
همواره تنهاييم
تنها در اين ترديد
جايي که ديو شب
پروانه را دزديد
همواره تنهاييم
در جمع ياران هم
در يک کوير خشک
در زير باران هم
همواره تنهاييم
وقتي که مي آييم
وقتي که دستان را
بر سنگ مي ساييم
همواره تنهاييم
در اين نفس تنگي
در قلب يک بن بست
مدهوش دلتنگي
همواره تنهاييم
وقتي که در خوابيم
وقتي که در شب ها
همراه مهتابيم
همواره تنهاييم
اما نمي مانيم
با اينکه رمز شب ، ها را نمي دانيم
همواره تنهاييم
تنها تر از مهتاب
تنهاتر از رويا
تنها تر از يک خواب
همواره تنهاييم
تنهاتر از خورشيد
همچون ستون هاي
یک تخت جمشيد
همواره تنهاييم
همچون خداي خويش
تنها تر از تنها
همچون شب درويش
همواره تنهاييم
وقتي که در خاکيم
وقتي گرفتار
دستان ناپاکيم
همواره تنهاييم
چون پروانه شب
يک جا نمي پاييم
زيرا که در ابهام
دنبال معناييم ...
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...
مدت هاست که از حرف زدن میترسم! و تو تنها صدای سکوتم را به یاد می آوری
اما این بار به خاطر امروز برایت می گویم ، بخوان
.
.
.
.
.
.
.
خواندی! دیدی که چقدر ناگفته داشتم؟ و همه این را غرور نامیدند! و حتی تو..!
این بار فکرم را تا سر حد فکر ساده نوشتم تا همه بخوانند!
دیروز خاک ساعاتی گریه می کرد انگار باز دلتنگ بود
به هنگام شب باران به آرامی در گوش خاک ندا داد :چک چک چک چک !
این ندا را همه حتی پدرم نیز شنید ، باران هیچ ترسی ندارد اما ابرها وادارش کرده بودند تا غرورش ریزش کند!
خاک جان گرفت ، باران نیز آرام یافت.
توی این خلوت شب منم و حس غریب، دل عاشقم چرا از همه خورده فریب
من توی جاده عشق دیگه پا نمی زارم، دلمُ پیش کسی دیگه جا نمی زارم
از کجا باید شروع کرد درد دل که گفتنی نیست قصه ی من خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیست
تو خودم دارم می پوسم ولی هیچکس نمی دونه چقدر سخته که آدم با خودش تنها بمونه
یه روزی خیال می کردم عشق علاج همه دردهاست،
عشق رو فریاد می زدم که آبیه به رنگ دریاست.
منه ساده با نگاهی دلمُ ارزون فروختم ریشه ام ُ خودم سوزوندم واسه ی همیشه سوختم.
حالا عمریه که دیگه عشقُ من باور ندارم تن من میلرزه وقتی اون روزهارو یاد میارم
آسمون دعا کن امشب واسه ی این مرد تنها، خسته ام بس که نشسته ام به امید صبح فردا.
چرا اینجاییم؟
برای زندگی
آن هم با رنج
برای تولد یا متولد کردن
برای مرگ
شاید هم زنده بودن
چرا اینجاییم
جایی که وجود بی وجودی وجودت را
انکار میکند
نقطه ای بی پایان
بی پایان تر از شروع
لحظه ای برای ادامه دادن
طلوع خورشیدی
بی انتها
بی انتها تر از غروب ها
چرا اینجاییم ؟
برای ختم زنده ها
کشتن
گاهی به ندرت خوشبخت کردن
ولی باز هم
لحظه هایی برای پیوستن تاریکی ها
در آغوشت میگیرند
چرا اینجاییم
تا شاهد مرگ باشی
تا رنج ، درد و نابودی گریبانگیرت باشد
و عشق
بیهوده ترین بخش زندگانی ات
ختمی دردناک برای ثانیه های بی وجودیت باشد
چرا ما اینجاییم؟
چرا چرا؟
.
.
.
از همین جا از تموم عزیزانی که تو این مدت همراهم بودن و بانظراتشون کمکم میکردن تشکر میکنم.
خوش باشین و روزای خوبی پیش رو داشته باشین.
یا علی...
بوس بای.
--------------------------------------------------------------------------------
غربت را نبايد در شهري غريب يا در گم شدن لحظه آشنا جستجو کرد. هرگاه عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کرد،آنگاه تو غريبي.
--------------------------------------------------------------------------------
در اوج تنهایی به هیچ فکر میکنم...
نیست میشوم و باز خودم را در گرداب
زندگی سرگردان میبینم.
در اوج تنهایی میخندم به هر آنچه
بودن میخوانند و من داشتن می نامم.
در اوج تنهایی به عشق فکر میکنم
و پاک تر از آن دروغ را میبینم.
در اوج تنهایی به حال دلم
زار میزنم و به سادگیش میخندم
در اوج تنهایی. . . . میمیرم...
--------------------------------------------------------------------------------
فریاد زدم پشت کدام چینه پنهانی
غوک تک مضراب مرداب تنهایی
گفت چینه ها ریخته
نیست جای پنهان شدن باقی
فریاد زدم همراه سفر می شوی یا که می مانی....
هر چه ایستادم نیامد صدایی
صبح روز بعد کلاغ های خبرچین خواندند:
خودکشی کرد تنهایی،خودکشی کرد تنهایی
--------------------------------------------------------------------------------
در شبان غم تنهایی ما شاپرک هم به چراغی نپرید
قدم هیچ فرشته به ره خانه ی ما راه نبرد
هیچکس مرگ دل زخمی ما را که ندید
هیچ شعله اجاق سرد ما گرم نکرد
چاره ی تنهایی ما مرگ نکرد
دست من رو به دعا خشک شد اما انگار
که خدا هم به دل خسته ی ما رحم نکرد
--------------------------------------------------------------------------------
عين حماقت است كه معتقدباشي به تو راست مي گويد ، در حالي كه خود مي داني اگر جاي اوبودي ناچار دروغ مي گفتي .
--------------------------------------------------------------------------------
روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو روزي که دلت به ديگري مايل شد کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو.
--------------------------------------------------------------------------------
بر سنگ مزارم بنويسيد آزرده دلي خفته در اين خلوت خاموش زاده غم بود و ز غمهاي جهان گشته فراموش.
--------------------------------------------------------------------------------
وقتي ميانه چشم هايت رقبتي نيست ديگر براي دل سپردن فرصتي نيست بگذار تا عاشق ترين مردم بدانند بين من و دستانت هيچ نسبتي نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.
--------------------------------------------------------------------------------
باز در كلبه ي عشق ، عكس تو مرا ابري كرد.عكس تو خنده به لب داشت ولي اشك چشم مرا جاري كرد.
--------------------------------------------------------------------------------